تنفر از خود، وجدان اخلاقی و مسئله اقتدار: بازخوانی فلسفی از نگاه فروید تا جیمز بالدوین
⸻
مقدمه:
در دنیای مدرن، بسیاری از انسانها تجربهای عمیق از نفرت نسبت به خویش را در درون خود احساس میکنند؛ حسی که فراتر از احساس گناه ساده است و حتی با عشق دیگران نیز التیام نمییابد. این پدیده که میتوان آن را «تنفر از خود» نامید، از نظر روانکاوی و فلسفه اخلاق جایگاه مهمی دارد. آیا این نفرت از خود نتیجه گناه است؟ یا ساختارهای اجتماعی مشخصی آن را شکل دادهاند؟ در این مقاله میکوشیم با تکیه بر رمان «کشوری دیگر» نوشته جیمز بالدوین و در پرتو نظریات فروید و کانت، پاسخی برای این پرسش بیابیم.
⸻
«تنفر از خود» چیست؟
«تنفر از خود» حالتی روانی و اخلاقی است که در آن فرد نوعی خصومت دائمی نسبت به خود احساس میکند. این خصومت میتواند به شکل تحقیر درونی، میل به خودتخریبی، یا حتی انزجار از خویشتن بروز کند. برخلاف گناه که معمولاً پاسخی به یک رفتار خاص است، «تنفر از خود» میتواند پایدار، فراگیر و حتی بیدلیل به نظر برسد.
-
درونیسازی والدین و شکلگیری «فرامن»
برخی نظریهپردازان مانند فروید این حس را نتیجه فرایند درونیسازی والدین و شکلگیری «فرامن» میدانند، بخشی از روان که وظیفه سرزنش و هدایت اخلاقی را بر عهده دارد. اما این دیدگاه با نقدهای جدی روبروست. آیا صرفاً یک فرایند روانشناختی عمومی میتواند حس پیچیدهای مانند «تنفر از خود» را توضیح دهد؟ یا عوامل اجتماعی، فرهنگی و تاریخی هم در این میان نقش دارند؟
-
پذیرش شگفتآور نسبت به خصومت
در تصور تنفر از خود، با فردی مواجه میشویم که به درون خود برگشته است. رنج او به نظر میرسد تحت تأثیر دو نیروی متضاد، اما در عین حال مکمل قرار دارد. از یک زاویه، الگویی تکراری از خصومت معطوف به خود میبینیم. از زاویهای دیگر، نوعی پذیرش شگفتآور نسبت به همان خصومت. این حرکات، اگر بیمانع باقی بمانند، با یکدیگر چرخهای پویـا و پیچیده میسازند که مهار یا حل آن دشوار است.
-
“دیگری درونیشده”
همانطور که در مورد برخی دیگر از احساسات خودارجاعی مانند گناه و شرم صادق است، درک ما از تنفر از خود ممکن است با دیدگاههایی درباره ذهن یاری شود؛ دیدگاههایی که در آنها “دیگری درونیشده” وجود دارد، که نگاهش به خود، حامل و متمرکزکننده مجموعهای از ارزشها و دغدغههاست، و فرد به نوعی نسبت به این نگاه آسیبپذیر است. احساس گناه نسبت به یک خطا، صرفاً معادل خشم نسبت به دیگری نیست که حالا به خود معطوف شده باشد؛ بلکه همزمان واکنشی است به آن خشم — مثلاً پذیرش آن بهعنوان سزاوار یا خوشامد گفتن به تازیانه وجدان معذب. احساس شرم در برابر خود نیز، فقط دیدن خود بهگونهای شرمآور نیست، بلکه احساس تحقیرشدگی در برابر نگاه خود است.
-
آسیبپذیری نسبت به صدای درونی شده
به همین ترتیب، کسی که از خود متنفر است، فقط همان نفرتی را احساس نمیکند که ممکن است نسبت به دیگری داشته باشد، حالا با این تفاوت که خودش را هدف آن قرار داده است. او صرفاً جایگاه یک صدای خصمانه درونی نیست که بتواند مثلاً با بیتفاوتی به آن واکنش نشان دهد. او فقط به خود نمیگوید که «بیارزش» است، بلکه معمولاً این احساس را نیز نسبت به خود دارد. و رنج او، نه فقط از دردی ناشی میشود که میل به تحمیل آن دارد، بلکه از دردی که در نوعی تمایل به تجربه آن نیز ریشه دارد. اما این چگونه ممکن است؟ چگونه است که در تنفر از خود، فرد نه فقط موضوع خصومت خود، بلکه آسیبپذیر و حتی پذیرای آن نیز میشود؟
⸻
این تنفر، بهایی است که ما برای پیدایش فراخود (superego) و در نتیجه وجدان اخلاقی میپردازیم.
برای شروع، بیایید روایتی از تنفر از خود را در نظر بگیریم که دستکم در فرهنگ ما باقی مانده، اگرچه ممکن است در اندیشههای فیلسوفان یا روانشناسان معاصر کمتر جای داشته باشد، و سرچشمه آن در نظریات فروید است. اینکه تنفر از خود میتواند مانع خوشبختی شود، بدیهی است. آنچه از نظر فروید کمتر بدیهی است، این است که این تنفر، بهایی است که ما برای پیدایش فراخود (superego) و در نتیجه وجدان اخلاقی میپردازیم.
در این نگاه، فردی که از خود متنفر است، بهطور بیامان با خود بیرحم و آزارگر است، بهدنبال راههایی برای تنبیه یا خرابکردن خود میگردد، خود را بابت کارهایی که حتی انجام نداده سرزنش میکند، و حتی ممکن است ــ همانگونه که فروید در توصیف «جنایتکار رنگپریده» میگوید ــ دست به کارهایی بزند که موضع آزارگرانه روان خود را تأیید کند (فروید، ۱۹۱۶). این رفتار ناشی از احساس گناهی است که او، اگرچه از آن آگاه نیست، در اعماق وجود خود دارد ــ گناهی که تا حدی در واکنش به انگیزهها و تمایلاتی است که شاید بتواند از دیگران پنهان کند، اما پس از شکلگیری فراخود، دیگر نمیتواند آنها را از خود پنهان سازد.
فراخود همچنین انرژی نهفته در تمایلات خصمانه، پرخاشگرانه و ویرانگر ذاتی ما بهسمت خودمان است.
فروید همچنین تلاش کرد توضیح دهد که چرا خصومت فرد با خود، اغلب نامتناسب یا کاملاً بیاعتنا به این است که آیا شخص واقعاً کاری کرده، نیت داشته یا حتی صرفاً به کاری فکر کرده که شایسته احساس گناه باشد. به نظر او، فراخود صرفاً جایگاه وجدان اخلاقی نیست که بر اعمال و نیتهای «من» نظارت میکند و آنها را داوری و سانسور میکند (فروید، ۱۹۸۹، ص ۱۳۶). بلکه فراخود همچنین انرژی نهفته در تمایلات خصمانه، پرخاشگرانه و ویرانگر ذاتی ما را بهسمت خودمان برمیگرداند. ذهن انسان باید جایی برای رهاسازی این انرژی تهاجمی پیدا کند؛ بنابراین، طبق این توضیح، فراخود این پرخاشگری را بهجای دیگران، بهسوی خودمان هدایت میکند و از طریق احساس گناه و وجدان معذب آن را تخلیه میکند، چراکه در جامعه باید با دیگران در صلح نسبی زندگی کرد.
به این ترتیب، به توضیحی میرسیم که فقط خاستگاه و دلیل ظهور تنفر از خود را تبیین نمیکند، بلکه همهگیر بودن و ماندگاری آن را نیز توضیح میدهد.
احساس گناه از ویژگیهای غیراخلاقی خود فرد از جمله مواردی که او هیچ مسئولیت اخلاقی واقعی در قبالشان ندارد!
اما فرض کنیم که منابع ظاهری تنفر از خود، واقعیاند. چیزهایی که مردم به خاطرشان از خود متنفر میشوند، بهنظر نمیرسد فقط محدود به مسائلی باشند که باعث احساس گناه میشوند. اینها اغلب شامل ویژگیهای غیراخلاقی خود فردند، از جمله مواردی که او هیچ مسئولیت اخلاقی واقعی در قبالشان ندارد. البته ممکن است کسی اصرار کند که گناهکاری ذاتاً چنین ویژگی زیانباری دارد: احساس گناه میتواند طیف وسیعی از مسائل را دربرگیرد و آنها را به شکلی تحریفشده تعبیر کند، مسائلی که فرد در حالت ذهنی شفافتر یا مهربانانهتر، بابتشان احساس گناه نمیکرد. احساس گناه بازماندگان یا کسانی که قربانی تجاوز جنسی شدهاند، شاید گواه این ادعا باشد.
نقش اجتماع در شکل گیری تنفر از خود
اما شاید بد نباشد در نظر بگیریم که خودنفرتورزی (Self-hatred) میتواند اشکال مختلفی داشته باشد—و دستکم یک شکل آن با درک آن صرفاً بهعنوان نوعی احساس گناه، حتی بهصورت آشفته یا بیمارگونه، دچار تحریف میشود. همچنین شاید بد نباشد در نظر بگیریم که هرچند خودنفرتورزی ممکن است شرایطی باشد که با اجتماعی شدن در معرض آن قرار میگیریم، اما شرایط اجتماعیای که باعث بروز آن میشوند و محتوای آن را شکل میدهند، بسیار خاصتر و تصادفیتر از چیزی است که فروید تصور میکرد. مسئله فقط محدودیتهای جامعه نیست، بلکه ساختارها و چینشهای خاص و ملموس یک واقعیت اجتماعی مشخص هستند که نحوهٔ بروز خودنفرتورزی را در افراد شکل میدهند.
دیدگاه فیلسوفان معاصر و فروید در باب خود-نفرت ورزی
فیلسوفان معاصر که با این مسئلهٔ اقتدار درگیر شدهاند، به شباهتهای چشمگیری بین دیدگاه کانت دربارهٔ انگیزش اخلاقی و گفتار فروید دربارهٔ سوپرایگو اشاره کردهاند. خود فروید نیز اشاره میکند که سوپرایگو همان «قانون اخلاقی درون ما» نزد کانت است.
-
دیدگاه روانشناسی اخلاق کانتی
از دیدگاه روانشناسی اخلاق کانتی، این نکته مهم است، چراکه تبیین فروید از سوپرایگو، ظاهراً یک بازسازی طبیعیشده (naturalized) از مفهوم کانتی وجدان اخلاقی و احساس گناه است. سوپرایگو حامل همان سختگیری و ویژگیهای تنبیهیای است که در آن ایدهٔ اخلاقی وجود دارد.
در قالب دیدگاهی گستردهتر از روانشناسی اخلاقی، نظریهٔ فروید همچنین این ایده را در بر میگیرد که تخلف از قانون اخلاقی به معنای نافرمانی از اقتداری درونی است، و این نافرمانی معمولاً به انگیزهای از خودارضایی یا ارضای شخصی مرتبط است.و مهمتر از همه، با شکلگیری سوپرایگو، فرد مستعد میشود به احساس وجدان ناراحت یا عذاب وجدان، حتی بدون اینکه نگران دیده شدن یا تنبیه شدن توسط دیگران واقعی باشد—که این شرطی ضروری برای داشتن وجدان اخلاقی بهشکل قابلتشخیص است.اما مسئلهٔ اقتدار زمانی پدید میآید که درمییابیم صرفاً درونیسازی یک چهرهٔ پرخاشگر نمیتواند بهتنهایی توضیح دهد که چرا فرد در مواجهه با نقض یک وظیفهٔ اخلاقی، احساس گناه میکند—اگر این احساس گناه را نه صرفاً بهعنوان نوعی اضطراب از تنبیه، بلکه بهعنوان پاسخ به نقض یک الزام اخلاقی واقعی در نظر بگیریم.
-
دیدگاه دیوید جونز درباره تحلیل فروید
در مقالهای کلاسیک و ابتدایی از سنت فلسفه تحلیلی دربارهٔ روانشناسی فرویدی، دیوید اچ. جونز (1966) استدلال میکند که فروید تمایز کافی میان خودداری از نقض وظیفهٔ اخلاقی بهدلیل ترس از خصومت سوپرایگو، و خودداری بهدلیل ترس از تنبیه توسط یک شخص واقعی را ایجاد نمیکند. از همینرو، جونز نتیجه میگیرد که نظریات فروید نمیتوانند انگیزش اخلاقی واقعی یا درک درستی از احساس گناه را توضیح دهند.
-
دیدگاه ولمن درباره تحلیل فروید
مشکل، بهزعم دیوید ولمن (Velleman)، این است که فروید توضیح قانعکنندهای نمیدهد که چگونه ایگو (من) سوپرایگو را بهعنوان منبعی از خواستهها و مجازاتهای دارای اقتدار اخلاقی در نظر میگیرد، نه صرفاً منبعی از خواستههایی که فرد میتواند با بیاعتنایی یا سرکشی با آنها برخورد کند، حتی اگر این خواستهها از بخشی از وجود خودش ناشی شده باشند (Velleman 1999, 544, n. 35).
ما باید توضیح دهیم چگونه ایگو، آنطور که ولمن میگوید، “مطالبات سوپرایگو را میپذیرد” (1999, 563). بر پایهٔ بازسازی ولمن از فروید، ایگو زمانی مطالبات سوپرایگو را میپذیرد که آن را نهفقط بهعنوان منبعی درونی از الزام و تهدید، بلکه بهعنوان یک چهرهٔ آرمانی ببیند که هم به آن عشق میورزد و هم میخواهد شبیه آن شود.
اما ترس از دست دادن عشق یک چهرهٔ درونیشده، همچون ترس از خشم او، هنوز کافی نیست تا به آن چهره اقتدار اخلاقی بدهیم. بنابراین، ولمن به ایگو ظرفیتی برای داوری هنجاری (normative judgment) نسبت میدهد، که در جریان تأمل فرد بر اینکه چه ایدهآلهایی باید داشته باشد، بهکار میافتد.
اگرچه ایگو-ایده آل (ego-ideal) در آغاز حول چهرههای والدینی شکل میگیرد، ولی با رشد و بلوغ فرد بهعنوان یک عامل اخلاقی خودمختار، باید خودش تعیین کند که محتوای واقعی این ایدهآل چه باید باشد. از این راه، فرد شروع میکند به عمل کردن مطابق قوانینی که خودش به خودش داده است.
بازسازی ولمن از مسألهٔ اقتدار (authority)
این بازسازی ولمن از مسألهٔ اقتدار (authority) — یعنی اینکه ایگو چگونه میآموزد که به خواستههای سوپرایگو نه بهعنوان تهدیداتی صرف، بلکه بهعنوان الزاماتی اخلاقی پاسخ دهد — برای پرسشی که من در این مقاله مطرح میکنم اهمیت دارد. بهطور خاص، این دیدگاه روشن میکند که خودنفرتورزی ممکن است نتیجهٔ شکست در حلوفصل این مشکل اقتدار باشد. اگر فرد نتواند سوپرایگو را بهعنوان منبعی از الزامات اخلاقی مشروع درک کند، ممکن است همچنان نسبت به خواستهها و تهدیدهای آن آسیبپذیر باقی بماند، بدون آنکه بتواند آنها را از منظر اخلاقی درونی کند یا ارزیابی کند. در چنین حالتی، سوپرایگو ممکن است صرفاً بهعنوان یک صدای تنبیهگر درونی باقی بماند که شخص را در معرض حملات مداوم، خشم، و محکومیت قرار میدهد — و از آنجا که این حملات از درون خود فرد میآیند، او از آنها گریز ندارد.
این همان نوعی از آسیبپذیری است که من قصد دارم با تمرکز بر مورد رافِس اسکات در رمان Another Country جیمز بالدوین به بررسی آن بپردازم. ما میتوانیم رافِس را فردی ببینیم که نهتنها دچار خصومت نسبت به خود است، بلکه بهشدت در برابر آن خصومت آسیبپذیر شده است. این خصومت نهفقط در رفتار خشونتآمیزش نسبت به دیگران — از جمله لیونا — بلکه در شکنندگی روانی و در نهایت در فروپاشی کاملش تجلی مییابد. با نگاه از این زاویه، خودنفرتورزی نه فقط بهعنوان احساسی ناخوشایند نسبت به خود، بلکه بهعنوان شرایطی شکننده و ویرانگر ظاهر میشود، شرایطی که فرد را بهطور فزایندهای در برابر فشارها و انتقاداتی که از درون بر او وارد میشوند، ناتوان میسازد.
خودنفرتورزی شکل خاصی از آسیبپذیری
چگونه خودنفرتورزی ممکن است شکل خاصی از آسیبپذیری نسبت به خواستهها و حملات یک سوپرایگوی فاقد اقتدار باشد — سوپرایگویی که بهجای اینکه تجسم درونیشدهٔ یک آرمان اخلاقی باشد، نقش یک ناظر بیرحم و دائمالخشم را بازی میکند. و دقیقاً به همین دلیل است که عشق و محبت دیگران (همانطور که در رابطهٔ رافس با لیونا و ویوالدو میبینیم) نمیتوانند اثری بر رنج درونی فرد بگذارند: او نمیتواند صدای درونی سرزنشگر را به چالش بکشد، چون آن را بهعنوان صدایی دارای اقتدار اخلاقی درک نکرده است، اما در عین حال، آن صدا همچنان قدرت قضاوت، محکوم کردن و تخریب روانی او را حفظ کرده است.
سوپرایگویی که اقتدار ندارد اما قدرت دارد
به بیان دیگر، رافِس قربانی سوپرایگویی است که اقتدار ندارد اما قدرت دارد — سوپرایگویی که شخص نمیتواند آن را بهعنوان منبع اخلاق درونیسازی کند، اما همچنان نمیتواند از آن خلاص شود. این نوع خودنفرتورزی، به این معنا، ریشه در ساختارهای اجتماعی و روانی خاصی دارد که نهفقط احساس گناه، بلکه احساس بیارزشی، شرم، و ناتوانی در دوستداشتن خود را تولید میکنند.
خودنفرتورزی، فراتر از گناه و اخلاق فردی
جیمز بالدوین، بر دو ویژگی محوری در خودنفرتورزی تمرکز میکند:
1. رنجِ فرساینده و نابودکنندهای که بهخاطر خودنفرتورزی تجربه میشود، تا جایی که فرد مرگ را تنها راه رهایی میبیند؛
2. مقاومت این خودنفرتورزی در برابر عشق و حمایت دیگران — عشق دیگران نهتنها کارساز نیست، بلکه گاهی حتی درد را تشدید میکند.
نویسنده این پدیده را در نسبت با روانکاوی فرویدی بررسی میکند و در این زمینه از «مسئلهٔ اقتدار» (problem of authority) سخن میگوید. طبق این نگاه، یکی از چالشهای نظری در روانکاوی فرویدی این است که چگونه سوپرایگو میتواند بر ایگو اقتدار اخلاقی داشته باشد، نه صرفاً قدرت یا تهدید. اگر ایگو صرفاً از ترس تنبیه یا طرد، تسلیم خواستهای سوپرایگو شود، این دیگر اخلاقی زیستن نیست، بلکه یک نوع اطاعت کور از منبعی داخلی اما خشونتآمیز است.
در مورد رافس، بهنظر میرسد که او دچار نوعی از خودنفرتورزی شده که در آن سوپرایگو قدرت دارد اما اقتدار اخلاقی ندارد. صدایی درونی دائماً او را محکوم میکند، اما او نمیتواند این صدا را بهعنوان منبعی مشروع برای اخلاق درونی بپذیرد یا با آن مصالحه کند.
سوپرایگو و مشکل اقتدار: چرا صدای درونیمان اینقدر قوی است؟
فروید میگفت ما یک بخش درونی داریم به نام «سوپرایگو» که مثل یک قاضی درونی رفتار میکند؛ اشتباهاتمان را سرزنش میکند و باعث احساس گناه میشود. اما فیلسوفان معاصر یک سوال مهم مطرح کردهاند: چرا ما باید به این صدای درونی گوش کنیم؟ چرا این صدا اقتدار اخلاقی پیدا میکند؟
فرض کنید در درونتان یک صدای خشن هست که دائم میگوید «تو کافی نیستی»، یا «تو بدی». این صدا از کجا آمده؟ آیا فقط چون شبیه پدر یا مادر سختگیرمان است؟ یا چون جامعهمان این پیام را درونی کردهایم؟ اگر فقط از ترس باشد، پس چرا در برابرش تسلیم میشویم و نمیگوییم «خفه شو!»؟
دیگر فیلسوفان چه میگویند؟
مثلاً دیوید ولمن میگوید برای اینکه سوپرایگو واقعاً مؤثر باشد، فقط نباید تهدیدکننده باشد؛ باید تبدیل به الگویی شود که آدم دوستش دارد و میخواهد شبیهش باشد. به عبارتی، ما فقط از سوپرایگو نمیترسیم؛ بلکه بهنوعی دوستش داریم یا فکر میکنیم حق با اوست.
اما مشکل اینجاست: حتی اگر ما عاشقِ آن الگوی درونی شده باشیم، این هنوز به معنای این نیست که آن الگو واقعاً «حق» دارد. این صدا ممکن است ما را به بیرحمی نسبت به خودمان سوق دهد، بدون اینکه حقیقت یا عدالت پشت آن باشد.
پرسش محوری: چرا آدمی در برابر خود بیزاری بیدفاع میشود؟
نویسنده با بازگشت به داستان “رافس” در رمان جیمز بالدوین، میپرسد:
• چرا بعضی از ما، مثل “رافس” ، نه تنها از خودمان متنفریم، بلکه در برابر این نفرت بیدفاع هم هستیم؟
• چرا عشق دیگران، حتی نزدیکترین افراد، نمیتواند آن خود-بیزاری را تسکین دهد؟ بلکه گاهی آن را بدتر هم میکند؟
این تجربهایه که در درمان هم زیاد میبینیم: مراجعینی که با وجود روابط مثبت، حمایتگر، و حتی عاشقانه، همچنان نمیتوانند از احساس بیارزشی یا تنفر از خود خلاص شوند.
نویسنده میگوید این نوع خود-بیزاری فقط از «احساس گناه» نمیآید؛ بلکه به ساختار درونیِ اقتدار اخلاقی برمیگردد. یعنی به صدایی که نهتنها ما را قضاوت میکند، بلکه قدرت دارد که ما را تسلیم و درمانده کند.
⸻
مشکل فروید از نظر فیلسوفان:
فروید معتقد بود که ما در فرآیند اجتماعی شدن، «سوپرایگوی» خود را از والدین یا دیگر الگوهای قدرت درونی میکنیم. اما فیلسوفانی مثل دیوید جونز و ولمن میگویند:
• ترس از مجازات یا از دست دادن محبت کافی نیست تا چیزی تبدیل به «مرجع اخلاقی» شود.
• برای اینکه یک صدا قدرت واقعی پیدا کند، باید ما با آن احساس شناسایی کنیم، به آن باور داشته باشیم، و فکر کنیم که آن صدا واقعاً درست میگوید.
اما اینجاست که تراژدی رخ میدهد: اگر آن صدا، به جای عدالت، حامل تحقیر و ظلم باشد، ما همچنان ممکن است به آن وفادار بمانیم — حتی اگر ما را نابود کند.
⸻
تحلیل روانکاوانهی خودنفرتی در رمان «Another Country» اثر جیمز بالدوین
برای روشنتر شدن نوعی از خودنفرتورزی که مدنظر من است، به رمان «سرزمین دیگر» (Another Country) نوشتهٔ جیمز بالدوین در سال ۱۹۶۴ توجه کنید.
در مرکز این رمان، ما شاهد فروپاشی و در نهایت خودویرانگری «رافس اسکات» هستیم—مرد جوان سیاهپوستی که در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ در نیویورک زندگی میکند. روزگاری پرشور و بااعتمادبهنفس بود، اما اکنون با مردی مواجهیم که سایهای از گذشتهٔ خود است. برای او، خانوادهاش و دوستانش، هنوز راز است که دقیقاً چه بر سرش آمده. بعد از مرگش، برخی میگویند که رافس دچار احساس گناه بوده—احساس گناه ناشی از رفتار خشن و خشونتآمیزش با «لئونا»، زن سفیدپوستی از جورجیا که معشوقهاش بوده. اما این توضیح را شخصیتی مطرح میکند که خودش اعتراف میکند هیچوقت رافس را دوست نداشته، و این توضیح هم سطحی و هم ناقص به نظر میرسد. به نظر میرسد نیروی دیگری در کار بوده—توضیحی دیگر برای خودنفرتورزی رافس: توضیحی که هم بدرفتاریاش با لئونا را تبیین کند و هم احساس گناه بعدیاش را بابت آن رفتار…
برای فهم بهتر این موضوع، نگاهی میاندازیم به مفاهیم کلیدی روانکاوی فروید:
⸻
۱. نهاد (Id): خواستههای سرکوبشده
رافِس میل به عشق، لذت، قدرت و تعلق دارد. اما جامعهای که در آن زندگی میکند—نژادپرست و پر از تبعیض—این خواستهها را تهدیدآمیز، ناپسند یا «غلط» میداند.
⸻
۲.فرامن (Superego): صدای درونیِ سرزنشگر
رافِس در طی رشد خود، ارزشهای همین جامعه را درونی میکند. این «صدای درونی» دائماً به او یادآوری میکند که کافی نیست، اشتباه است، و سزاوار عشق یا خوشبختی نیست. این همان فرامنِ سختگیر و تنبیهگر است که در روانکاوی فرویدی شناخته شده است.
⸻
۳. خودنفرتی (Self-Hatred): زهر درونیشده
رافِس نهتنها خود را نمیپذیرد، بلکه بهنوعی از خودش متنفر میشود. حتی عشق بیقید و شرط لیونا و دوستی وفادارانهی ویوالدو هم نمیتوانند این نفرت را کمرنگ کنند. رافِس در برابر نفرت درونیاش آسیبپذیر شده—گویی قربانی زهر خودش شده است.
⸻
۴. مسئلهی اقتدار اخلاقی (The Problem of Authority): چرا به خودت حمله میکنی؟
در فلسفهی اخلاق کانتی، برای آنکه کسی احساس گناه کند، باید باور داشته باشد که قانون اخلاقی را زیر پا گذاشته است—نه فقط اینکه «مجازات شود». اینجاست که پرسش اصلی مطرح میشود: رافِس چرا صدای سرزنشگر درونیاش را بهعنوان صدای اخلاق میپذیرد؟ چرا آن را بیچونوچرا قبول دارد، حتی وقتی نابودش میکند؟
⸻
۵. فروپاشی نهایی: وقتی منِ تجربی تاب نمیآورد
رافِس نهایتاً نمیتواند میان این کشمکشها دوام بیاورد. خودنفرتیاش او را به جایی میرساند که نبودن را بهتر از بودن میبیند. او قربانی تعارضی درونی است که جامعه و روان ناخودآگاهش به او تحمیل کردهاند.
⸻
خودنفرتورزی از نگاه بالدوین و روانکاوی: زخمهایی که عشق هم درمان نمیکند
گاهی آدمها از خودشان متنفر میشوند، ولی این تنفر فقط بهخاطر اشتباهاتشان یا احساس گناه نیست. نویسندهی متن با مثال از شخصیت “رافِس” در رمان «کشوری دیگر» از جیمز بالدوین، به ما نشان میدهد که بعضی از آدمها آنقدر درگیر خودنفرتورزی میشوند که حتی وقتی دیگران دوستشان دارند، باز هم نمیتوانند خودشان را دوست داشته باشند. رافس، مردی سیاهپوست در نیویورک دههی ۵۰، حتی وقتی معشوقهاش و دوستانش دوستش دارند، باز هم احساس تنهایی، بیارزشی و درد عمیقی دارد که آخر سر او را به مرز خودکشی میکشاند.
نویسنده میگوید که فروید این نوع درد را با “سوپرایگو” توضیح میدهد؛ یعنی صدای درونیای که آدم را به خاطر کارهایش سرزنش میکند. اما یک مشکل هست: چرا این صدا اینقدر قدرت دارد؟ چرا ما گاهی حرفش را باور میکنیم، حتی اگر هیچ دلیل منطقی نداشته باشد؟ اگر فقط ازش بترسیم، پس چرا مقاومت نمیکنیم؟ و اگر قرار است راهنمای اخلاق ما باشد، چرا اینقدر خشن و نابودگر است؟
نویسنده معتقد است که این صدا – یا همان سوپرایگو – همیشه از دل تربیت و خانواده نمیآید؛ بلکه گاهی از ساختارهای ناعادلانهی جامعه بیرون میآید. جامعههایی که به گروهی از مردم میگویند «تو کافی نیستی»، یا «بودنِ تو اشتباهه»، این پیامها را به شکل زخمهایی روانی در درون ما جا میاندازند. و اینجاست که عشق دیگران هم کافی نیست؛ چون آن زخم، از جای دیگری آمده، از ساختاری بیرونی که به تدریج درونی شده است.
⸻
خود-نفرت ورزی و ناتوانی در دریافت عشق
یکی از ویژگیهای کلیدی خود-نفرت ورزی رافس، ناتوانی او در پذیرش عشق است. او میداند که لیونا و دوستش ویوالدو او را دوست دارند، اما این عشق در او نفوذی ندارد؛ بلکه برعکس، حس خصومتش را شدیدتر میکند. چرا؟
اینجاست که مفهوم «آسیبپذیری در برابر خصومت درونی» وارد بحث میشود. رافس نهتنها از خود متنفر است، بلکه به نوعی در برابر این تنفر خلع سلاح شده. او نمیتواند در برابر حملات درونیاش از خود دفاع کند و حتی با خودش همدلی نشان دهد.
مسئله اقتدار اخلاقی – از فروید تا کانت
برای فهم بهتر این وضعیت، باید به پرسشی بنیادیتر بپردازیم: فرامن (superego) که بنا بر فروید نقش داور اخلاقی درونی ما را دارد، چگونه به اقتدار میرسد؟ چرا ما آن را جدی میگیریم و به سخنانش گوش میسپاریم؟
این همان «مسئله اقتدار» است که برخی فیلسوفان معاصر مانند دیوید ولمن (Velleman) مطرح کردهاند. صرف درونیسازی یک صدای سرزنشگر (مثلاً پدر خشن یا جامعه تبعیضگر) نمیتواند به خودی خود منجر به اقتدار اخلاقی شود. فرد باید به نوعی این صدا را به رسمیت بشناسد، یا بهقول کانت، باید قانون را در درون خویش خلق کند.
جامعه، نژاد و شکلگیری محتوای خود-نفرت ورزی
یکی از نقاط قوت تحلیل بالدوین از خود-نفرت ورزی، تأکید او بر زمینه اجتماعی این پدیده است. برخلاف فروید که فرآیندهای درونیسازی را عمومی و جهانشمول میبیند، بالدوین بر تجربه خاص افراد سیاهپوست در جامعهای نژادپرست تمرکز میکند. خود-نفرت ورزی رافس محصول شرایط خاص اجتماعی و تاریخی است: تبعیض، طرد، احساس بیارزشی فرهنگی، و تجربه خشم و ترس دائمی.
در اینجا خود-نفرت ورزی به امری سیاسی نیز تبدیل میشود. این نه فقط یک اختلال روانی، بلکه شکلی از خشونت ساختاری است که درونی شده.
آیا عشق درمانگر است؟
سوالی که شاید به ذهن برسد این است که اگر عشق دیگران نتواند خود-نفرت ورزی را درمان کند، پس چه میتواند؟ پاسخ سادهای وجود ندارد. اما یک مسیر احتمالی، بازسازی تدریجی مفهوم خود از طریق رابطهای امن، همدلانه و ماندگار با دیگری است. گاهی نیاز است فرد بتواند در آینه نگاه یک دوست یا درمانگر، خودی را ببیند که دوستداشتنی است، حتی اگر هنوز خودش نتواند آن را باور کند.
خود-نفرت ورزی به مثابه مسئلهای فلسفی-اجتماعی
خود-تنفر فقط یک اختلال روانی نیست. پدیدهای پیچیده و چندلایه است که باید آن را از منظر روانشناسی، فلسفه اخلاق، سیاست و ادبیات بررسی کرد. رافس، شخصیتی خیالی، اما نمادی از تجربهای واقعی است که بسیاری از انسانها در جهان ناعادلانه امروز تجربه میکنند.
نتیجهگیری
دو جنبهٔ دیگر از خودنفرتورزی رافس وجود دارد که تأمل روی آنها ارزشمند است.
نخست، کیفیت رنج و درد رافس است. در واکنش به خشونت و پرخاشگریای که در خود حس میکند، احساس تحقیر، ناامیدی و تنهایی دارد. او نوعی رنج روانی و عذاب روحی را تجربه میکند که به این باور میرسد تنها راه رهایی از آن، این است که دیگر وجود نداشته باشد.
جنبهٔ دوم این است که خودنفرتورزی رافس نوعی حالت پایدار و خودتقویتشونده دارد، و حتی در برابر عشق لئونا و دوست نزدیکش، ویوالدو، مقاوم است. بارها تأکید میشود که رافس هر دوی آنها را دوست دارد، و آنها نیز دوستش دارند. اما این مهر و محبت نمیتواند نفرت درونیاش از خودش را آرام کند؛ نفرتی آنقدر قوی و ماندگار که عشق نمیتواند آن را کاهش دهد یا التیام بخشد.
تلاش آنها برای ابراز محبت نه تنها کمکی نمیکند، بلکه آتش خشم و نفرت او را بیشتر شعلهور میکند—هم نسبت به خودش و هم نسبت به آنها.
این دو ویژگی رنج رافس—یعنی ۱) باور به رهایی از درد فقط از طریق نابودی خود، و ۲) بیاثر بودن عشق در برابر خودنفرتورزی—پایه و جهت تمرکز من در این بررسی هستند. اما سؤال مرکزی من این است که: خودنفرتورزی چگونه نه فقط به شکل پرخاشگری به خود، بلکه بهعنوان نوعی آسیبپذیری در برابر آن پرخاشگری بروز مییابد؟ چطور فردی، مانند رافس، در برابر زهر درونی خودش آسیبپذیر میشود؟
چون مشخص نیست که این دو جنبه—یعنی خصومت نسبت به خود و آسیبپذیری در برابر آن خصومت—بتوانند بهطور مستقل از هم عمل کنند. بنابراین این بررسی را در پرتو مسئلهای که در فلسفهٔ معاصر از تعامل با نظریات فروید پدید آمده، پیش میبرم: مسئلهای که آن را «مسئلهٔ اقتدار (authority)» مینامم.
ماجرا فقط دربارهی ضعف فردی یا بحران شخصی نیست. Another Country نشان میدهد که خودنفرتی چطور میتواند نتیجهی شرایط اجتماعی خاص، ساختارهای درونیشدهی نژادپرستی، و ناتوانی در بازسازی صدای اخلاقی درونی باشد. این یک نمونهی دقیق از پیوند میان روانکاوی، سیاست و اخلاق است—و اینکه چطور رمان، گاه میتواند جلوتر از نظریه، تجربهی انسانی را برایمان تصویر کند.
⸻
کاربرد برای رواندرمانی:
در درمان، وقتی با مراجعینی مواجه میشویم که دچار خودنفرتورزی مزمن هستند، نباید سریعاً این احساس را به اشتباهات فردی یا تربیت والدینی نسبت دهیم. باید به زمینهی اجتماعی و تاریخی زندگی آنها هم نگاه کنیم: آیا طرد شدهاند؟ نادیده گرفته شدهاند؟ آیا جامعهای که در آن رشد کردهاند به آنها گفته «نباید اینطوری باشی»؟
چنین مراجعینی ممکن است نسبت به عشق، تشویق و مراقبت، مقاومت نشان دهند یا حتی عصبانی شوند. نه چون نمیخواهند دوست داشته شوند، بلکه چون صدای درونیِ تحقیرگرشان بهشدت فعال است و نمیگذارد عشق را باور کنند.
درمان در اینجا نیازمند صبر، توجه به روایتهای زیسته، و شاید کمک به بازنویسی صدای سوپرایگوی درونی باشد. نه با ساکتکردنش، بلکه با بهچالشکشیدن اینکه آیا واقعاً آن صدا “حق دارد” که اینقدر خشن باشد.
درمانگر باید به مراجع کمک کند تا از خودش بپرسد:
• آیا این صدای درونی واقعا اخلاقی است؟ یا فقط پر از تحقیر و ترس است؟
• آیا من باید واقعاً از این صدا تبعیت کنم؟ یا وقتش رسیده با آن گفتوگو کنم؟
درواقع، کار درمانی این است که به مراجع کمک کنیم تا از حالت اطاعت کورکورانه بیرون بیاید و خودش ارزشهای درونیاش را بازسازی کند. بهجای آنکه فقط عاشق یا وحشتزدهی آن صدای درونی باشد، با آن وارد گفتوگوی اخلاقی شود و بپرسد: چه چیز درست است، و چرا؟
جمعبندی: چرا موضوع اهمیت دارد؟
مسألهی «اقتدار اخلاقی درونی» فقط یک بحث نظری نیست. تأثیر مستقیم دارد بر:
• خود-بیزاریهای مزمن
• ناتوانی از پذیرش عشق و حمایت
• خودویرانگری
• و نیز نحوهی بازسازی صدای درونی در درمان
درمانگر باید بتواند با این صدای درونی روبهرو شود، نه فقط آن را ساکت کند، بلکه آن را بازتعریف کند. تا مراجع بتواند دوباره «مرجعیت اخلاقی» را از آن صدا بگیرد، و به خودش بازگرداند.
منبع:
The Moral Psychology of Hate, Rowman and Littlefield (2022)
https://philarchive.org/archive/YAOTSO-3
ترجمه: مریم کشاورز
روانشناس و درمانگر شناختی
مرکز روانشناسی و مشاوره بینش
09036411225
09909590918






